|
|
|
|
|
There is no such a thing called love. Day by day I realize it more and more. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 12:13 توسط آلما
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش می دونستم چه طوری ناامیدی کسی رو تبدیل به امید کنم.
Sometimes I feel unable. Isn't there a way? یا من بلد نیستم؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 21:46 توسط آلما
|
|
||
|
|
|
|
|
The hardest part about you and me is that I know
someday I 'm gonna break away from you sadness is the thing that's left of you what will I do when it's gone freedom is the word that brings consequence sometimes I don't make sense at all, cause missing you is what I had to do to keep me in control If I just let go I 'll be free Randy Choleman
منم سرم(مغزم) درد می کنه گیلی. خیلیم درد می کنه.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 20:20 توسط آلما
|
|
||
|
|
|
|
|
ماهی سیاه کوچولوم داره نفسای آخرشو می کشه. اصلا نمی دونم تا حالا مرده یا هنوز زنده س. با به شماره افتادن نفسای اون مرگ متافوریک منم آغاز شده و وقتی تموم شه منم به صورت متافوریک تموم می شم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 14:43 توسط آلما
|
|
||
|
|
|
|
|
I feel sensationally neglected that was a momental feeling about my parents. do not take it seriously. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 13:11 توسط آلما
|
|
||
|
|
|
|
|
ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرودازیادت
درشگفتم که دراین مدت ایام فراق برگرفتی زحریفان دل ودل میدادت برسان بندگی دخترزرگوبدرآی که دم وهمت ماکردزبند آزادت شادی مجلسیان درقدم ومقدم تست جای غم باد مران که نخواهد شادت شکرایزد که زتاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن وسروو گل وشمشادت چشم بددورکزآن تفرقه ات بازآورد طالع نامورو دولت و مادر زادت حافظ ازدست مده دولت این کشتی نوح ورنه طوفان حوادث ببردبنیادت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 14:55 توسط آلما
|
|
||
|
|
|
|
|
STUPID |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 11:24 توسط آلما
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم تا کی برای هرکاری که می خوام انجام بدم باید اجازه بگیرم. تا کی بایدتوضیح بدم همه چیو. بابا من ۲۶ سالمه. بچه که نیستم. اجازه تو خونه پدری بعدم معلوم نیست تو خونه بخت چه جوری باید اجازه بگیرم. من نخوام اجازه بگیرم کیو باید ببینم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 19:50 توسط آلما
|
|
||
|
|
|
|
|
به روزایی فکرمی کنم که یقینا قابل تکرارنیستن. به چیزایی که اون قدربهشون عادت می کنی که نمی فهمی نبودنشون چه شکلیه. وقتی به خودت می یای و می بینی باید با هاشون خدافظی کنی انگارجزئی ازوجودتو ازت جدا می کنن. زندگی خوابگاهی من ترم بعدم ادامه داره ولی دو دوستی که یک سال ونیم عادت کرده بودم که هرهفته که وارد اتاق می شم ببینمشون که تو اون اتاق فسقلی روی تخت نشستن دارن می رن. گاهی اون قدردرگیرمسائل خودمم که یادم می ره بعضی لحظات قابل برگشت نیست. روزایی که با هم می خندیدیم گریه می کردیم عصبانی می شدیم ازدست اونایی سروصدا می کردن. شاید برای من غمگین ترین صحنه تو این چند مدت دیروز بود که می خواستم از خوابگاه بیام. هیچ وقت دلم نمی خواست توخوابگاه باشم ولی الان دلم می خواست اونجا بودم کنار اون دوتایی که فردا امتان فیزیک خاک دارن. پ.ی.۱: زیادی ملودراماتیک شد نه؟ پ.ی.۲: شدیدا تو فکر کسییم که چند روزه اعصابمو به هم ریخته. آدم بدبختی که به جای اینکه پیش خونوادش باشه تو خوابگاس درحالی که نه دانشجوئه ونه کارمند. دختر مطلقه ای که روزگارشو به بیهودگی می گذرونه و من هی ازخودم می پرسم که چرا؟ عاملش چیه که زندگی بعضیا اینجوری داغونه؟ با اینکه بالکل می رفت رو اعصابم من هنوز بهش فکر می کنم نه به اون به هزارتای دیگه مثل اون.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 23:14 توسط آلما
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید ماندگارترین جایی که میشه گفت همین جاست... خوبه که هستی... همیشه هستی... بی پیرایه هستی... هر جا... به هر شکل... و گاهی چقدر خوبه که هر چه بگردیم جایگزینی برای کسی پیدا نمیکنیم... دوستت دارم ... آلمای نازنینم... میخواستم بهت بگم که نشد، که بگم که مهم نیست تولد امسالت برات مثل هر سال نبوده ، مهم نیست حسی نداشتی؛ برای کسی که هر لحظه در حال زاده شدنه، تاریخ اهمیتی نداره... ما زاده میشیم، هر لحظه، هر ثانیه... و میدونیم زاده شدن بهایی داره که باید پرداخته بشه... دردی داره که باید تحمل بشه... بها رو میپردازیم و زاده میشیم... دریا همه شب خوابش آشفته ست... دریایی باش آبی من! و در نهایت مثل همیشه، مثل هر سال سه تا نقطه بجای زیباترین چیزهایی که هرگز گفته نمیشن ولی حتما حس میشن... تولد امسال من هم مثل هر سال نبود... شیرینتر و تلخ تر از هر سال... و باز هم بابت همه چی مرسی... امروز و هر روز... دوستترت دارم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 13:30 توسط گیلانار
|
||